شمارهٔ ۳۵۱
برخاست از قیام تو ز آنسان قیامتیکآن را بود قیام قیامت علامتی
بی بند برده ای دل و بی تیغ کرده خونبی دعوی امامت از اهل کرامتی
در پای رفت جان و سر از دست دل مرابرچشم بیگناه نباشد غرامتی
ازتاب آفتاب حوادث مرا چه غمتا بر سر است سایه ی شمشاد قامتی
گفتند نرخ بوسه به جان بسته است یارزین وعده باز ترسمش آید ندامتی
جز صبر ما به جور چنیت جوی نکردبر ما رواست گر به تو باید ملامتی
جان خواست تا به پای تو بازد که دیر مانددل را نبود ورنه درین ره لآمتی
خاک درت نگشتم و دردا که دور چرخما را نداد بر سر کویت اقامتی
بستی ره ی رقیب صفایی ز کوی توبودی گرش به نزد تو چون وی مقامتی