شمارهٔ ۳۵۰
گر دل هوای عشق تو بر سر نداشتیما را چون خویش واله و مضطر نداشتی
در قتل من بس آن هم ابروی و قد راستحاشا نکن که نیزه و خنجر نداشتی
حال درون چه گویمت ازعشق و کی تراباشد خبر که دست در آذر نداشتی
دل ها به زلف بستی و یک مو در این عملخوف از صراط و شورش محشر نداشتی
نازم غرور حسن که خون های بی گناهبا خاک راه خویش برابر داشتی
بنگر به تاب زلف پریشان بی قراراحوال دل که گفتم و باور نداشتی
ای سیل اشک رو به من آورده ای چراویران تری ز من مگر آخر نداشتی
عمری است کم ز لعل لب آورده ای خراببا آنکه هیچ باده به ساغر نداشتی
گر دل به پا فتاد صفایی ز دست دوستدلخور مباش چاره ی دیگر نداشتی