گنج

شمارهٔ ۳۴۹

۸ بیت
دور چون با من رسید از بیخودی ساغر شکستیغم مخور ساقی به جان معذور داریمت که مستی
پرده از رخ بر زدی و ز غیرت آن زلف و عارضپرده ی دل ها دریدی رشته ی جان ها گسستی
دام زلف و دانه خال ار بدیدی شیخ شهرتسبحه بگسستی ز گردن بر میان زنار بستی
هندوی خال ترا داریم حیرت کز چه یا ربخیمه زد در صحن جنت کافر آتش پرستی
آفتاب محشر رخ سوختت ای خال اماعاقبت خوش بر کنار چشمه ی کوثر نشستی
پایم از ره ماند و این حسرت مرا در دل که یک رهدلستانم محض دلجویی کشد بر فرق دستی
طره بر دوش تو و عشاق را گردن به زنجیرصید دل ها را مخور غم زانکه اری طرفه شستی
کج مرو با عقل آگه رو متاب از رای ناصحگر صفایی راستی روزی ز بند عشق رستی