شمارهٔ ۳۴۸
دوش مرا در غم تو همدم و هم رایآه سبک خیز بود و اشک گران پای
تا سحر از سینه خاست آه فلک سوزتاکمر از دیده ریخت اشک شمرزای
مقروح افتاد هم زگریه مرا چشممجروح افتاد هم ز ناله مرا نای
گاه به خاکم نشست اشک زمین سیرگه به سپهرم گذشت آه فلک سای
اشک جهانگیر من دوید بهر جویآه فلک گرد من رسید بهر جای
بسترم از آب دیده ماند تراترپیکرم از تاب سینه سوخت سرا پای
رفت به چرخم فغان هاویه پیوندریخت به خاکم سرشک بادیه پیمای
دیده ام از افتراق گریان چون ناوسینه ام از التهاب نالان چون نای
شب همه هم راز و هم نشین صفاییناله ی جانکاه بود و اشک غم افزای