گنج

شمارهٔ ۳۴۷

۱۳ بیت
زیر رخش آن گردن سیمین کشیدهصبحی است بلند از پس خورشید دمیده
تیغت به نیام است و کشد خلق، چه تشبیهابروی خمت راست به شمشیر کشیده
آنجا مژه سرگرم نظر بازی و اینجاصد خار مرا در دل خون بار خلیده
تیرت به کمان است و کنی صید چه نسبتمژگان کجت راست به پیکان پریده
چون راز تو پوشم که دو صد لؤلؤی غمازنگشاده لب از درد فرو ریخت ز دیده
پنهان چه کنم درد که تکذیب زبان کردخون دلم از دیده که بر روی دویده
دل در شکن زلف تو دانی به چه ماندآن کبک که در چنگل شهباز طپیده
کوته نکند دست و به پایت ننهد سرزلف از چه اگر لعل تو یک ره نگزیده
من با همه دوری چه کنم کابروی او نیزبالای وی از حسرت آن لعل خمیده
چشم تو دلم در نظر آورد و رها کردصیادکجا دیده کس از صید رمیده
خط نیست که این در غم ما خون سیاه استکز چشم قلم بر رخ اوراق چکیده
برجای مدادم خوی خجلت چکد از کلکدر حسن رخت و آنهمه اوصاف حمیده
یک دفتر از اسرار غمت راند صفاییهر چند زبانش چو قلم بود بریده