گنج

شمارهٔ ۳۴۴

۹ بیت
عقلم از آن چه برد بو قصه ی عشق یار بهوز همه نشاط ها ذکر غم نگار به
نقدی اگر به کف ترا به سر او فدا نکوجائی اگر به لب ترا در قدمش نثار به
ناله ی ما نوای نی خون جگر به جای میکیست که نوش و نای وی باشد ازین شمار به
عشاق صادق ترا در پی کام چشم و لباشک زمین گذر سزاه آه فلک گذار به
با غم هجر خویشتن خنده مجویم از دهنکاین دل داغ دار را دیده اشکبار به
جام عقیق لعل خود از لب ما به دورخطمنع مکن که بزم می طرف بنفشه زار به
در غمت اشک من ببین آی و به دیده ام نشینز آنکه صنوبری چنین بر لب جویبار به
تا نگرم ز هر طرف لشکر غم کشیده صفپاس وجود را به دف ساغر می حصار به
هست صفایی آرزو، زاری و خاکساریمکز همه کارها مرا بیش وکم این دوکار به