گنج

شمارهٔ ۳۴۰

۱۱ بیت
بیاکه این شب هجران ز بس دراز و سیاهکس احتیاج ندارد چو من به تابش ماه
مرا به دیده نشین تا دگر نریزد اشکمرا به سینه گذر تا دگر نخیزد آه
مکن خیال که خون مرا نهان داریکه از دو چشم تو دارم به قتل خود دوگواه
به فرق کو قدمی رنجه دارم ای قاتلکه با تو صلح کنم خون خود به نیم نگاه
نصیب ماست همین اشک سرخ و گونه ی زردز چهرهای سفید و ز چشم های سیاه
دلم در آن صف مژگان فتاد تا چه کندپیاده ای به مصاف چهار فوج سپاه
کشید ظلمت خط جدولی به گرد لبشکه دل به چشمه ی حیوان او نیابد راه
به عمرهای طویل این زبان قاصر منحدیث زلف دراز تو کی کند کوتاه
مرا به دور خط و طره تو اندک و بیشهمیشه روز سیاه است و روزگار تباه
به صدهزار عتاب از تو برنتابم رویمن از کجا و ملالت کجا معاذ الله
مران صفایی مشتاق را ازین سر کویگدای راه نشین نیست ننگ شوکت و شاه