شمارهٔ ۳۳۹
به طور عم خون بریزی یا به اکراهنتابم گردن از تیغت علی الله
چنان گردم به خاک مقدمت پستکه گردم می نتابی رفتن از راه
دریغا حسرتا کم برنتابدبه آمال دراز این عمر کوتاه
عوض کردی قضا کاش ازتفضلبه وصل بهجت افزا هجر جانکاه
به جور خلق خوکردم درین عهدچه منت ها به گردن دارم از شاه
نیابد حظ معنی اهل صورتشناسد فرق زفتی کی ز آماه
به مغز از پوست حاشا چون گرایدجز آن کز این به آن پیداکند راه
همان عشقم سبب شد ورنه هرگزاز این غفلت نکردی عقلم آگاه
بزن پایی و در فرگاه رحمتبرآر از جیب خجلت دست در خواه
بنه روی پریشانی به حضرتبریز اشک پشیمانی به درگاه
چه سود آخر صفایی جز زیانتاز این خورد شب و خواب سحرگاه
بشور این نامه آلوده از اشکبسوز این چامه فرسوده از آه