شمارهٔ ۳۳۸
در تب و تیمار هجر همچو پر کاهروی به دیوار حسرتم گه و بی گاه
شرم و غرور و تغافل این همه تا چندکاش نمی کردمت ز عشق خود آگاه
روز به روزت جفا و ناز فزون شدرحم ندارد مگر به سخت دلت راه
چشم وفا هر که داشت از تو جفا دیدآمده از روی طوع و رفته به اکراه
قصه ی عشقت همی درازتر آیدهر چه کنم داستان حسن توکوتاه
هر نگهی در رخ تو دارم و صد اشکهر نفسی از دل تو دارم و صد آه
چندگزایم به یاد لعل مذابتدست تغابن ز شام تا به سحرگاه
غیر تو ای مه که کاستی چو هلالمکاهش خود بوه است خاصیت ماه
دل به وفای تو بسته بودم و اینکتن به جفا بایدم نهاد علی الله
مسکنت کوی تست دولت جاویدنیست مرا حاجتی به سلطنت شاه
هرکه صفایی چو من ندید چه از رهلاجرم از ره به سر درآمده در چاه