گنج

شمارهٔ ۳۳۵

۹ بیت
بود فروغ چشم و دل صحبت جان فزای توکشت گزند جسم و جان هجرت جان گزای تو
تا ز درم دوباره بازآیی و غم بری ز منرفتی و آب ها فشاند اشک من از قفای تو
با همه لاف دوستی زیسته ای به هجر منآه که نیست محتمل صبر من از جفای تو
خواهی اگر رضای من تیغ بکش برای منمایه ی زندگی تویی ای سر و جان فدای تو
آن گرهی که هجر زد باز کند که از دلمتا نفتد به چنگ من زلف گره گشای تو
سرنکشم ز بندگی تا اثر از وجود منهرچه کنی به جای خود حاکم ماست رای تو
از دو جهان برید دل، تا به تو گشت متصلکو همه بندها گسل هرکه شد آشنای تو
تاخبری ز مهر و کین، تا اثری ز کفر و دینتیغ ترا تنم رهین جان من از بلای تو
هست صفایی این اگر چشم تو و اشکش اینقدرغرق کند سفینه ات قطره بحرزای تو