گنج

شمارهٔ ۳۳۴

۹ بیت
تا جان و سر فدا نکنم در وفای توحاشا که تن زند سر و جان از هوای تو
سودم همین بس است به سودای زندگیکانجام کار جان و سر آید فدای تو
جز حسرتم چه حاصل از این عمر یافتهر روز اگر به شوق نمیرم برای تو
چون زلف پیچ پیچ تو خواهم به کام دلصد دیده ام فراز بود در لقای تو
گه بر جبین برآیم و گه در روم به جیبگه سرنهم به دوش و گه افتم به پای تو
نگشاید آن گره که ز لعلت بدل مراستجز خنده ای ز حقه ی مشکل گشای تو
با دعوی خلوص به جای بقای خویشباقی مباد هرکه نخواهد بقای تو
در کشتنم مکن دو دلی کز کمال شوقعین دعای ماست همان مدعای تو
کار صفایی از تو نیاید به کام منبا طبع زود رنجش دیر آشنای تو