گنج

شمارهٔ ۳۳۳

۸ بیت
سر را نه دولتی که سپارم به پای توتن را نه قیمتی که سرایم فدای تو
جان را بهای خاک رهت نیست ورنه منصد ره چو خاک ریخته بودم به پای تو
کس را چو نیست قیمت وصلت به هیچ وجهمن می خرم به جان همه درد و بلای تو
مرغ دلم به دام غمت ریخت بال و بازپرواز همچنان کند اندر هوای تو
از رامش رقیب ملولم وگرنه منشادم بهر غمی که رسد از جفای تو
یک دل ز ما گرفتی و بس خرمم که دادصد جان به ما تبسم معجز نمای تو
دام او فکنده ی حلقه ی زلفت به راه دلیا چشم حسرتی است فراز از قفای تو
رای ترا به صدق و صفا سر نهاده بازور هست در هلاک صفایی صفای تو