گنج

شمارهٔ ۳۳۲

۹ بیت
مسکین کجا رود به شکایت ز دست توسرگشته بیدلی که بود پای بست تو
ما هرچه دل به مهر تو بستیم استوارشد سخت تر به کین دل پیمان گسست تو
در دلبری به زلف تو یک مو گرفت نیستصد صید دیگر ار ببری مزد شست تو
دانی به فضلم ار بنوازی که نیست بازرحم و رضا متاع عهد الست تو
تا مدعی درست نداند حدیث مابا وی سخن کنم همه جا در شکست تو
بی صرف باده مستم از آن منتی شگرفدارم به دوش جان ز لب می پرست تو
دوری گذشت کز مدد بخت سازگاربی می مدام سرخوشم از ترک مست تو
ای زلف بس عجب ز تو کآمد درست و راستبست و گشود ما ز کجی یا شکست تو
با این تطاولات صفایی مگر سپهرکوته تری نیافت ز دیوار پست تو