گنج

شمارهٔ ۳۳۰

۱۲ بیت
برد عیبم به دشمن یاریش بینخورد خونم چو می غم خواریش بین
عطا مقطوع و ممنوعم هم از خواستتماشا کن فقیر آزاریش بین
دلم برد از کف و افکند در پایعفاالله حبذا دلداریش بین
بهر زخمی به زخمم مرهمی بستبه افتادم ز زخم کاریش بین
به مستی جادویش هشیار بنگربه عین خواب در بیداریش بین
پریشان روزگارم چون خم زلفشبه فام از خطر زنگاریش بین
به تردستی وی در دلبری هابیا دستان نگر طراریش بین
چه خون ها گیردش دامن به محشرقبای اطلس گلناریش بین
گرفتارت فتاد از قرب محرومعزیزی دیدی اکنون خواریش بین
به راه عشق رفتی ای دل آسانولی برگشتن و دشواریش بین
صفایی را به استغنای خود بخشبه زور و زر ننازد زاریش بین
دل از مهرت به چندین کین نپرداختبه پاس دوستی پا داریش بین