شمارهٔ ۳۳
گدای کوی تو کی خواست پادشایی راکه پادشایی خود یافت این گدایی را
تو با رقیب و فلک از من انتقام کشیدهزار مایه زیان بود بینوایی را
ز خضر صد رهم ایام عمر افزون استاگر زعمر شمارم شب جدایی را
نشد به بخت من، آموخت اخترم گوییز سخت رویی او رسم سست رایی را
ز خویش رسته و بیگانه گشتم از همه کسکه با تو طرح کنم طرز آشنایی را
به قید زلف تو دل نیز یاد ما نکندبرتو خواند مگر درس بی وفایی را
به پاک بازی من بین که چشم پوشیدمبه یک نگاه تو سی ساله پارسایی را
برآ ز پرده و بیرون بیار تا نکندملامت دگران واعظ ریایی را
میان غنچه و نوشین دهانت این یک فرقبس است کو نتواند سخن سرایی را
ز زخم تیغ تو بر سینه تا قیامت ماندبه دوش منت بسیار مومیایی را
چنان پر است به سودای عشق کز تنگیبه جان و دل نبود جای غم صفایی را