گنج

شمارهٔ ۳۲

۱۰ بیت
نگارم گر نکو دانسته رسم دلستانی رابحمدالله که داند تیر طرز مهربانی را
به عهد پیریم یاری وفا پرور به چنگ آمدعبث کردیم صرف دیگران دور جوانی را
جهان ها حیف ننمودی مرا گر دسترس بودیچو خاک افشاندمی جان ها بیا دلبند جانی را
دلارامی در آن ایام اگر بودی بدین صورتقلم بر سر کشیدی بی سخن تصویر مانی را
به لعل کام بخشت نسبتش فی الجمله دادندیاگر یاقوت دانستی نکات نکته دانی را
بر اشکم تا همی خندی مگو از گریه باز آیمکه این گوهر چکانی آرد آن شکر افشانی را
به وصفت کلک مشکین را بیان ها گر بدیع آیداز آن نوشین دهان آموخت این شیرین زبانی را
چو سگ بر آستانت منتی بگذار و بنشانمکه من ز او خوبتر دانم طریق پاسبانی را
گر از راز غمت خواهی خموش آیم بیا بنشینکه از سرو قدت آموخت طبعم این روانی را
به خاک حضرت جانان زجان بازی مگردان روصفایی گر همی جویی حیات جاودانی را