شمارهٔ ۳۱
بنده ی خاک درم عالم ربانی راقبله ی اهل نظر کامل کرمانی را
به تماشاگه ی جان پی نبری با همه نورتا ز تن برندری پرده ی ظلمانی را
شیخ اسلام برافراخت چو خود رایت کفرمنتظر از چه زیم فتنه ی سفیانی را
با چنین نادره اسلام خوش آن شرک قدیمنسبتی نیست به هم ناصب و نصرانی را
دیده ام تا حرم از دیر چه صوفی چه فقیهکافری چند به خود بسته مسلمانی را
جاهلم نیز بخوانی اگر ای پیر حرمبرتو ترجیح سزد راهب ویرانی را
مالک عرش خودآیی چو صفایی سازیقلب رحمانی اگر قالب شیطانی را