گنج

شمارهٔ ۳۰

۱۰ بیت
دهد هرچشمی به وجهی طلعت جانانه رافرق ها زینجا عیان شد کعبه و بتخانه را
قطره های اشک از آن پیوسته بارم متصلتا زنم زنجیر بر گردن دل دیوانه را
کنج تنهایی اگر تاریک باشد بر سرشکگو مرو کز آه روشن میکنم کاشانه را
غم به صد زنجیر پیوند از دل ما نگسلدخوب خوکرده است این دیوانه این ویرانه را
بر بیاص رخ بخوان سودای دل کآمد نقطقطره قطره اشک ما تحریر این افسانه را
چهر معشوق چو نبود در مقابل کور بهچشم عاشق گو نبیند مردم هم خانه را
ای رقیب از من بگو باری به طفلان تا کنندسنگ کوی دلستان در دامن این دیوانه را
شمع بزم غیرش از غیرت بگو چون بنگرممن که رشک آرم بر او جان بازی پروانه را
هر نشاطی را ملالی باشد از پی لاجرمگریهٔ مستانه خیزد خندهٔ پیمانه را
رشتهٔ عمرم صفایی این بود و آن قوت روحکی دهم نسبت به زلف و خال، دام و دانه را