گنج

شمارهٔ ۲۹

۱۱ بیت
بر آن سرم که نهم سر به پای جانان راکنم به دست ارادت نثار او جان را
خدا کند بهکرامت فزوده محض کرمز من قبول کند این کمینه قربان را
به جاه و دولت و دست و زبان ادا چو نشدبه جان قضا کنم از وی سپاس احسان را
مرا که چهر و لبت شد به کام دل چه کنمحدیث کوثر و اوصاف باغ رضوان را
دلم کجا رهد از قید این پریشانیمگرتو جمع کنی طره ی پریشان را
مطاف زلف پریشان حریم طلعت خویشبه گرد حور ببین جمع حزب شیطان را
هزار دامن خاک از کفت به سر کردمکشیدی از کف من تا به خشم دامان را
به طول روز فراقت مرا شبی پایدکه با تو شرح کنم روزگار هجران را
ز بوی وصل جمالت به جان مهجورمهمان رسد که ز باد بهار بستان را
به راه عشق و ز اول پی از کفم بردیدرنگ و دین و دل اسلام وعقل وایمان را
صفایی از تو به جور و جفا نتابد رویبه لطف و مهر چه کار است بنده فرمان را