گنج

شمارهٔ ۳۲۵

۱۰ بیت
رفت در پا از سر زلفش دل مفتون منشد به خاک از برج عقرب کوکب وارون من
تیغ برمن راند و زخم کاریش برغیر خوردتازه دیگر بر دمید این اختر از گردون من
زد به ما پیکان و خون مدعی بر خاک ریختوین لعب نبود عجب از بخت نامیمون من
داشت بدنامی که قتلم را به هجران واگذاشتورنه دلبر دامن آلودی خود اندر خون من
خود کنم تسلیم جانان تا ز هجران وارهیمجای دارد گر بود جان جاودان ممنون من
گر بداند بی وفایی های این گلزار رابلبل آموزد نوا از ناله ی محزون من
آب ها جوشد ز گل چشم مرا سرچشمه ی دلچشم بگشا فرق بین از دجله تا جیحون من
زلف لیلی عقل را دیوانه سازد کیست دلکی زید فرزانه از زنجیر او مجنون من
از کمال حسن در وصف همان بالای ویبرنیامد نکته ای از طبع ناموزون من
باد اگر جویم صفایی بزم می بی لعل دوستنغمهٔ افغان و اشک لعلی بادهٔ گلگون من