گنج

شمارهٔ ۳۲۴

۹ بیت
از دست برد دین و دل ار دلستان منسهل است گو به پای فکن جسم و جان من
گفتم خزم ز فتنه ی مژگان به گوشه ایگفتا مدار چشم امان در زمان من
آرایش رخ تو فزود اضطراب دلدر خاصیت بهار تو آمد خزان من
نازم به دولت سر عشقت که پخت و ساختاز اشک چشم و لخت جگر آب و نان من
باری برون خرام به دشت از وثاق خویشوز سنگ و خاک بادیه بشنو فغان من
تا حشر سر ز زانوی غم برنیاورییک ره به گوشت ار برسد داستان من
این آب چشم و آتش دل تا خبر شویخاکم دهد به باد و نبینی نشان من
برتربتم گذر کن و بنشین و گوش داربشنو چو نی نوای غم از استخوان من
جان را صفایی این سفر از ملک عشق نبستجز قطع دل ز کون و مکان ارمغان من