گنج

شمارهٔ ۳۲۶

۱۰ بیت
در کیش عشق گرنه مرض شد شفای مندرد تو پس چراست نکوتر دوای من
آنجا که ما به رد و قبول آزمون شدیمبالای دل فریب تو آمد بلای من
خونم ترا بحل که همان دست رنج توافزون بود هزار ره از خون بهای من
شادیم با غم تو ولی ترسم آسماننگذارد از حسد که شود آشنای من
از دیگران برید و به ما برد روزگارعشقت نکو شناخت مرا از وفای من
ننمودم از فراق تو کس راه چاره ایجز غم که شد به جان سپری رهنمای من
بگداختی در آتش هجران دلت چو مومبودی اگر تو با همه سختی به جای من
جز ناامیدی من و امید مدعیحاصل ترا چه بود ز چندین جفای من
مرگ خود از خدای بخواهیم یا رقیبتا زین دو خود چه خواسته باشد خدای من
از حسن و عشق این دو صفایی به ما رسیدناز از برای یار و نیاز از برای من