گنج

شمارهٔ ۳۱۶

۱۱ بیت
نه از حکمت توانم سر کشیدننه مهرت را قلم برسر کشیدن
نه امکان داشت در بزمت مرا بارنه بار از آستان بردر کشیدن
نه کامم حاصل از سیب زنخدانتبه ماتم خویش از این چه برکشیدن
نه تن ماندن تواند زنده بی دلنه دل ممکن ز زلفش در کشیدن
نه چشم از دل توان پوشیدنم بازنه دست از دامن دلبر کشیدن
نبود این رسم جز ما را در اسلاممسلمان خواری از کافر کشیدن
ندانی بایدم در هر نگاهیچها زان مست افسونگر کشیدن
که یادت داد در کشور گشاییرقیب غمزه این لشکر کشیدن
نپندارم خود از نقاش ایجاداز این به صورتی دیگر کشیدن
وگر با نرگس مست دلارامنزیبد نازم از عبهر کشیدن
سزد نظم درروارت صفاییبه گوش هوش چون گوهر کشیدن