گنج

شمارهٔ ۳۱۷

۹ بیت
دست را تا دارم امیدی به دامانت رسیدنحاش لله کی توانم پای در دامان کشیدن
آفرین بر نقش بندی کو تواند ز آفرینشآدمی زادی پری پیکر چنین خواب آفریدن
باشد افزون نه برابر با حیات جاودانییک نفس بوی تو بردن یک نظر روی تو دیدن
گر طپیدن های دل پوشم همی از چشم مردمخود چه گویم با رقیبان عذر رنگ از رخ پریدن
با وجود قرب مقصد سهل باشد پیش سالکخاک ها بر سر فشاندن خارها در دل خلیدن
قید دل در خانه ی صیاد از این محکم تر اولیصید ما را نیست عادت جای دیگر آرمیدن
سر به ره دارم چه حاجت دیگر از ابروی و مژگاندر خم تیری فکندن، برسرم تیغی کشیدن
گر وصالت حاصل آید سهل باشد روزگاریبرامید شهد عشرت زهر ناکامی چشیدن
دامن مطلوب گیرم یا به ره میرم صفاییاین بیابانم سراپا گر به سر باید دویدن