گنج

شمارهٔ ۳۱۵

۹ بیت
مرا یک دم ز لعلت در کشیدنبه از صد خم ز جام زر کشیدن
بدین بستیم دیگر انتظارمچرا در راه آن کوثر کشیدن
شبی تا روز و شامی تا سحرگاهترا خواهم چو جان در برکشیدن
به پایت سر سپردم تا نوازیبه دست رأفتم بر سرکشیدن
مگر آبی توان با رشته ی زلفاز آن چاه زنخدان برکشیدن
ز کلک آفرینش نیست ممکناز آن رو صورتی بهتر کشیدن
مه و مهر جهان آرای او راخطا بینم به یکدیگر کشیدن
صفایی طایر دل را بیاموزسراندر زیر بال و پر کشیدن
ترا بر وصل جانان دسترس کوچرا ز اندازه پا برتر کشیدن