گنج

شمارهٔ ۳۱۰

۱۱ بیت
وه که نگذاری به جای خویشتنیک دل از زلف دو تای خویشتن
ترک تیرانداز چشمت عنقریبزنده نگذارد سوای خویشتن
من به غم سازم تو با بیگانگانهرکسی با آشنای خویشتن
ما شدیم از جان شیرین سرد و اوسیر نامد از جفای خویشتن
بود بی حاصل در اما پیش عشقسرفرازیم از وفای خویشتن
از غمت هرچند بیمارم ولیزین مرض یابم شفای خویشتن
نکشم از دارو فروشان منتیمن که خون سازم غذای خویشتن
با نگاه آخرینت گاه نزعصلح کردم خونبهای خویشتن
خوش دلم کاندر قیامت هم به دوستفارغیم از ماجرای خویشتن
دل بهر گامی که پوید سوی یارمی نهد بندی به پای خویشتن
شه به جانم شد صفایی خواستارخواند تا یارم گدای خویشتن