گنج

شمارهٔ ۳۰۹

۱۱ بیت
بست زاهد از ردای خویشتنپرده بر روی خدای خویشتن
هرچه پنهانتر کند پیداتر استهرکه معبودش هوای خویشتن
روی تا کردم بدو، انداختمگفتگوها در قفای خویشتن
پیش آن نوشین هان گو غنچه راوامکن بند قبای خویشتن
دل گذشت از سینه و باقی گذاشتآتش و دودی به جای خویشتن
بر سرم آمد چو افغانم شنیدآمدم ممنون ز نای خویشتن
تا ننالیدم به خونم برنخاستشادم امروز از نوای خویشتن
می نهم سر دوست را برآستانمی کشم ز اندازه پای خویشتن
شاه را ز انعام درویشان چه عیبگو مران از در گدای خویشتن
غیر من کاینجا مقیمم هرکه بودرفت از راهی به رای خویشتن
غرق خواهی شد صفایی عنقریبزین سرشک بحر زای خویشتن