گنج

شمارهٔ ۳۰۸

۱۱ بیت
دردمندیم و دوای خویشتنچشم داریم از خدای خویشتن
هرکرا دست دعایی برخداستمن به فکر مدعای خویشتن
از من ای ناصح زبان کوتاه دارواگذارم با بلای خویشتن
بوکه یارم بار دیگر محض جودزنده سازد از ندای خویشتن
نیست طالب آنکه با مطلوب دوستهست در قید رضای خویشتن
کشته جانان حیات جاودانیافت باقی در فنای خویشتن
تا در افتادم به دام او مراستمنتی بر سر ز پای خویشتن
گو فدا کن دین و دل در راه دوستهرکه جان خواهد فدای خویشتن
نیست سنگی سیم و زر را پیش ماقانعم با کیمیای خویشتن
پند واعظ کی به گوش آید مرامی زند حرفی برای خویشتن
دل نگردانم صفایی از غمشمن در این بینم صفای خویشتن