شمارهٔ ۲۹۹
که گفتت تا بدین غایت شها روی از گدا گردانز بی رایی بگردان خوی و رویی سوی ما گردان
تماشای ترا بر کشته ی خویش آرزو دارمبیا وین یک تمنا را پس از مرگم روا گردان
رخی بنما که سیمای ترا پایم ثنا گسترقدی بر کش که بالای ترا گردم بلا گردان
یکی درخانقه باز آی و پیر پاک دامان رابه تن پیراهن تقوی گریبان وش قبا گردان
نگردانم دل از مهرت به کاوش های پی درپیبه طر آزمون یک چند کیش خود جفا گردان
جفا نیز ار نرانی دوستت دارم بحمداللهور این باور نمی داری شمار خود وفا گردان
ز چهر گلشن آرا خانه ام خلد برین آورز لعل روح بخشا کلبه ام دار الشفا گردان
به قرب و بعد از رایت نتابم رو ولی گفتمکه صبرم از خدا در خواه یا دردم دوا گردان
نعیم آخرت از دیگران ما را بس این مینوبیا بزم صفایی را زرخ دار الصفا گردان