شمارهٔ ۲۹۷
گشودی طلعت از گیسوی درهمنمودی صبح عید از شام ماتم
بهر قرنی فلک یک ره جهان رامحرم آرد و نوروز با هم
تو هر روز و شب از آن زلف و رخساربه نوروزم قرین داری محرم
مگر با این تعلق مام گیتیمرا با مهر جانان زاده توام
بدید ار اشتیاقم آمد افزونشکیبم در فراقت هر چه شد کم
به چشمم بی جمالت در گلستانچو مژگان خار می آید سپر غم
مرا بیم است کز دست جواناننهم در عهد پیری سر به عالم
جز آن ترک ملک خوی پری رویندیدم حور عین از نسل آدم
نه کارم ساخت از زخم دگر دوستنه بر زخمم نهاد از مهر مرهم
صفایی را زد آن پیکان که هرگزنخورد اسفندیار از شست رستم