گنج

شمارهٔ ۲۹۶

۱۵ بیت
من و یار ار همی باشیم با همچه لازم دیگرانم در دو عالم
برو ساقی مرا با دوست بگذارکه او بس درغم و شادیم همدم
نه پر کن کوزه از خم هی پیاپینه خالی کن به ساغر هی دمادم
مجوکامی ز می کاسباب این کاراگر ناید ترا یک ره فراهم
همی برخیزی از قهرش به غوغاهمی بنشینی از بهرش به ماتم
میالا کام شیرین از شرابیکه در تلخی سبق ها برده از سم
هم ازتحصیل آن باید ترا سیمهم از نقصان آن زاید ترا غم
به مینا باید از خم کرد هر روزبه جام از شیشه باید ریخت هر دم
مرا زان درج باید لعل نابیکه صدکوثر نیرزد زان به یک نم
بهر بوس از لبش نوشم مدامیکه زان ناید مدامم رشحه ای کم
لب و دندان شیرینش بری ساختمرا از شیر مرغ و جان آدم
به هر قیمت که یکبارش خریدیترا جاوید خواهد شد مسلم
نباید در بهایش داد دینارنباید از برایش ریخت درهم
بجوی از لعل جانان جام و خوش باشکه دیگر ره نیابد در دلت غم
چو زان صهبا صفایی سر خوش آییبه خاطر دار از یاران مراهم