گنج

شمارهٔ ۲۹۳

۱۱ بیت
سیه مستی فراز آمد به راهمکه چشمش دل ربود از یک نگاهم
به دل کز وی غم آبادی است ویرانکشید از غمزه پی درپی سپاهم
نشاند از عضو عضو خود سراپایچو چشم خویش بر خاک سیاهم
به محشر نیز از او نارم تظلمکه حق با اوست با چندین گواهم
هنوزش جان و سر خواهم به پا ریختچه غم کافکنده در پا دستگاهم
گرم بر سر نهد نام غلامیکند فخر از غلامی پادشاهم
به خاک آستانش فقر و خواریاز آن به کز برون تشریف و جاهم
بدین خردی دریغ آن کنج لب نیستچوخال از فتنه ی مژگان پناهم
نباشد غیر رسوایی دریغابه سودای تو سودی ز اشک و آهم
صفایی نزد جانان سر فرو رفتبه جیب شرمساری از گناهم
نخواهم دیده از خجلت گشودنمگر فضل وی آید عذر خواهم