گنج

شمارهٔ ۲۹۲

۱۱ بیت
حاضر و غایب مگو خداست گواهمکز دو جهان من به جز تو هیچ نخواهم
دین و دلم رفت و جان و سر برود نیزبرخی راهت تمام حشمت و جاهم
دولت پابوس دوست گر دهدم دستبا همه پستی رسد به عرش کلاهم
نیستم ایمن مگر به حضرت جانانور به حریم حرم دهند پناهم
بنده ی خویشم بخوان که با همه خواریدر گذرد شوکت و شکوه ز شاهم
آن قدر از بسترم مرو، چو زدی زخمکز قدمت عذر خون خویش بخواهم
چشم تو گر کار باده می نکند چونمست و خراب افکند به نیم نگاهم
از شب هجران مگو قیاس مفرمازلف پریشان خود به روز سیاهم
کشت مرا با کمال مهر و محبتهیچ کس آخر نبرد ره به گناهم
تا همه دانند بی وفایی او رابعد شهادت فکند بر سر راهم
دامن تر بود و کام خشک صفاییفایده ی آب اشک و آتش آهم