شمارهٔ ۲۹۴
راندی آخر چون سگ از درگاه خود با خواریممرحبا! دادی عجب پاداش خدمتکاریم
از توام جز حسرت و بیگانگی حاصل نرستخوب آوری به جا شرط وفا و یاریم
مشکلم زاری نکرد آسان به حکم آزمونغمزهات خونخوارتر شد هر دم از خونباریم
نازم آن دل کز غرور و قهر و نازت کم نشدهر چه دیدی بیشتر عجز و نیاز و زاریم
آب کو؟ طاقت کجا؟ چندم تحمل؟ صبر چون؟سنگ و سندان نیستم آخر چه میپنداریم؟
تیرها کردی رها بر سینهام وانگه ز مهرمرهمی نگذاشتی بر زخم های کاریم
جز ارادت جز صفا جز مهربانی جز وفاخود چه دیدی تا چنین خونین جگر میداریم
دل مقیم آستان، چشم از قفا، غم پیش رویتن روان است از سر کویت به صد ناچاریم
شب خیالت در بغل، روز از فراقت در فغانبارک الله مرحبا زان خواب و این بیداریم
شیر چرخم صید رو به آید ای آهو خراماز سگان کوی خود یکبار اگر بشماریم
در ره جانان صفایی زاری ما سهل بوداز دو لعلش می کشد اظهار آن بیزاریم