شمارهٔ ۲۹۰
ای دل امشب چاره هجران به مردن می کنمآخر این دشوار را آسان به مردن می کنم
عشق را درمان به هجران هجر را درمان به صبرکردم اینک صبر را درمان به مردن می کنم
دوست فرمانم به هجران داد و هجرانم به مرگناگزیر امضای این فرمان به مردن می کنم
هر دم از نو بهر ما اندیشه آزاری چرانفی این غم از دل جانان به مردن می کنم
در جدایی شد شکیبایی ز مرگم صعب ترسلب یک گردون ملال از جان به مردن می کنم
جان ندارم بی تو و خوانند خلقم زنده بازاز خود اکنون رفع این بهتان به مردن می کنم
سینه بر دل تنگ شد چون جایگه برتن مراجان خویش آزاد ازین زندان به مردن می کنم
راز عشق دوست کز دشمن نهفتم سال هاآشکارا بر سر میدان به مردن می کنم
زندگی را در قفا جز مرگ نبود دیر و زودمشق عمر جاودانی زان به مردن می کنم
نالش سر پنجه ی هجرم چنان در هم شکستکش صفایی ناگزر جبران به مردن می کنم