شمارهٔ ۲۸۷
تا نمیرم کی ز افغان چاره ی هجران کنمدرد هجران را به جان کندن مگر درمان کنم
دامن از دستم کشیدی دیگرم زین در مرانتا مگر خاکی به سر از دست آن دامان کنم
صد جهانم جان و سر در پای او ممکن نبودورنه نرخ جان و سر می خواستم ارزان کنم
جان ندادم شام هجران صبح دیدار ای دریغبا کدامین چشم و رو، رو در روی جانان کنم
دل زدن بر قلب مژگانت چو مردم مردوارچشم دارم و آن نیم کاندیشه از پیکان کنم
برد زلف سرکشت سودای عیش از سر مراکی بدین آشفتگی فکر سر و سامان کنم
وه چنان بینم که بیند چشم مردم رو به رومن که درغیرت ترا ازچشم خود پنهان کنم
تا عقیق لعلت از الماس خط فیروزه فامهر دم از جزع یمان صد شاخه مرجان کنم
جان دهم و ز رنج هجرانش صفایی وارهیممشکلی این سان به کاری مختصر آسان کنم