گنج

شمارهٔ ۲۸۶

۱۱ بیت
آن روز و شب به کام که من با تو سر کنمصبحی به شام آرم و شامی سحر کنم
گاهی چو طره تارک تمکین نهم به پاتگه دست بندگی به میانت کمر کنم
گه بنگرم طرایف لطف ترا به خویشگه در رخ تو صنع خدا را نظر کنم
از بوسه ی دو لعل تو هر دم زبان وکامتشویر جام باده و تنگ شکر کنم
تاگیرمش به بر شب هجران به یاد توگویی حدیث وصل و من از شوق برکنم
درداکه در حضور ز رشکم کسی نگفتپایم مقیم حضرت و ترک سفر کنم
آن شب که با تو رفت به خلدم گذشت عمرو امروز بی تو زندگی ای در سقرکنم
خواهم که خاک کوی توگردم ولی فراقنگذارد آنقدر که من آنجا گذر کنم
پیکی اگر به دست فتد ز اهل دل مراعنوان نامه ی تو به خون جگر کنم
صیاد چرخ چون اجلم بال بست و بردپاسی امان نداد که سر زیر پر کنم
برحسرت وصال صفایی شدم هلاکوز سختی فراق سخن مختصر کنم