شمارهٔ ۲۸۵
گر بود قابل قربان قدومت جانمبی وفایم که به جان در طلبت درمانم
خرم آن روز که قیدم بگشایند ز پایو ز قفس باز پرد طایر بال افشانم
بسپرم راه گلستان وفا دست نشانپر کنند از گل مقصود مگر دامانم
گر به پای سگ کوی تو بسایم سر و رویتارک فخر و شرف بگذرد از کیوانم
ور به خاک در خود بخشیم آرامگهیفرق خورشید بود در قدم دربانم
گر نه زنجیر ی سودای تو بودم ز نخستپس چرا عدل تو فرمود بدین زندانم
بر کریمی زکرامت شودم خضر طریقچند دارند سراسیمه و سرگردانم
نه کنون عجز خود از قرب تو معلومم شدروزگاری است که در نقض همم حیرانم
گر به دامان توام دست تمنا نرسیدشکر لله که به گوش تو رسید افغانم
نهیم از ناله مفرمای صفایی که نماندبیش از این تاب تحمل ز تاب هجرانم