شمارهٔ ۲۸۴
به لب رسید به جانان رسید تا جانمچه خوش به وقت به بالین رسید جانانم
شکست دست و غمم تخته بند هجران ساختعجب مبین که قبا ننگری گریبانم
به رحمت ازلی یابم از مرض بهبودطبیب کو نکند سعی سوی درمانم
نهد به زخم درون مرهمم حکیم خبیرخبر دهید به جراح گول نادانم
زوال یافت اگر منادیم خود ازخاطرعوض رسید ز غم نعمتی فراوانم
رسدعنایت غیبی به داد سوختگانچه غم که داد ندادند اهل دورانم
امیدوار و دل آسوده ام به خاطر جمعکه کارهای پریشان رسد به سامانم
کسیم گر نخورد غم کشیده باد مدامبه فرق سایه فضل خدای سبحانم
معاشران همه کافر اگر نیند چراکنند رنجه مرا من خود ار مسلمانم
به ذیل لطف خدایی زنم صفایی چنگگر احتساب نفرمود عدل سلطانم