گنج

شمارهٔ ۲۸۳

۱۰ بیت
دوش از آن باده که پیمود بطی جانانمنه چنان بیخود و مستم که سر از پا دانم
دست از دامنم ای بدرقه بردار و بروکه سفر کردن از این در قدمی نتوانم
دولت و زندگیم جان و دلی بیش نبوددل فکندیم به پا تا چه رود بر جانم
در خرابات مغان گم شده ای هست مرابی جهت نیست که آشفته و سرگردانم
مگر از مرگ کنم چاره غم هجران راکه جز این صارفه مشکل نکند آسانم
داده بودند مرا از دو جهان دین و دلیاین خود ازکف شد و دل کند بباید زآنم
رایگان داده ز کف گوهر و بر خامی خویشمضطر و سوخته و غمزده و حیرانم
درد و درمان همه از تست خدا را مپسندکه من از چاره ی درد تو به خود درمانم
سحر جادوت ز خود بی خبرش کرد و ربودورنه دل بود کجا ایمن از آن مژگانم
تب و تابم مکن انکار صفایی زنهارکآب چشم آمده بر آتش دل برهانم