گنج

شمارهٔ ۲۸۲

۹ بیت
خواهم از شوق زنم بوسه مکرر به دهانمگاه و بیگاه که نام تو برآید به زبانم
گویم این غایت حسن است و ملاحت که تو داریباز چون بنگرمت در نظر آیی به از آنم
در کمالات تو چندانکه سخن می کنم آخرناتمام است معانی که نگنجی به بیانم
سنگ و خاک ره دشمن شود از پستی و خواریسر و جان در قدمت گر به محبت نفشانم
در جدایی تو عجب نیست که از من بشکیبیمن چه تدبیر کنم کز تو تحمل نتوانم
تا نیایی و به جای دل تنگم ننشینیتو چه دانی که درین زاویه چون می گذرانم
بیش وکم راز تو تا گوشزد غیر نگرددیک نفس جز دل خود کس نشنیده است فغانم
درمیان تو و من واسطه دل بود و خبر شدورنه او هم نشدی واقف اسرار نهانم
کس ندانست که گریان کیم ورنه صفاییچشم مردم همه دیده است به رخ اشک روانم