شمارهٔ ۲۸۱
به فر دوستی از افترای خصم چه باکمبس است دامن پاکت گواه دیده ی پاکم
نکرد پرده دری یار پرده دار و گرنهنشد به رشته ی تقوی رفوی خرقه ی چاکم
ذلیل عشق تو بودن قتیل تیغ تو گشتنخوش است ورنه چه حاصل خود از حیات و هلاکم
مرا نشاط همین بس ز بعد جان سپری هاکه داغ عشق تو باشد چراغ تیره مغاکم
به یاد تابش و تابم ز زلف و عارض خود بیندمد چو سنبل و سوری به جای سبزه ز خاکم
اگر خموش نشستم مرا صبور ندانیکه ناله سوخت بنای از درون نایره ناکم
چه خاست ز اشک و خروشم به روز خویش که هر شبدوید آن به سمک یا رسید این به سماکم
مرا شکیب به نقصان و عشق رو به افزایشترا به عکس دمادم غرور بیش و وفاکم
به چنگ طفل مسلمانیم اسیر صفاییکه کافرانه خورد خون چو شیر دختر تاکم