شمارهٔ ۲۷۴
ندانمش که به گردون چگونه بگذارمدلی که برد نهانی ز کف پری دارم
مرا که از دو جهان نیست غیر جان و تنیبدین بضاعت اندک ترا طلبکارم
من گدا که به کف جز غمیم وافر نیستهوای صحبت شاهی عجب به سر دارم
ز غم گذشته متاعی جز اشتیاقم چیستکه بی بها من مسکین ترا خریدارم
به یمن عشق به دوشم ز تست منت هاکه از غم دو جهان ساختی سبکبارم
ز آشیان و قفس فارغم بحمداللهبه قید حلقه ی این دام تا گرفتارم
مجال گفتن رازت که بازگویم کوببست نطق تو محکم زبان گفتارم
شکنجه ذقن و زلف و چشم و چهر تو بردخیال عاقل و مجنون و مست و هشیارم
مرا به خواب هم امکان دیدن تو نماندکه راه خواب ببستی ز چشم بیدارم
تو خود به کار صفایی عنایتی فرمایکه رفت کار من ازدست و دست از کارم