شمارهٔ ۲۷۳
تار گیسوی تو برگردن دل سلسله دارمکی تن اندر پی هر سلسله مویی یله دارم
روزگاری است که در رهگذر صدق و ارادتجان و تن بهر نثار قدمت یکدله دارم
سعی سودی نکند ورنه من از راه امانیپای دل در طلب دوست پر از آبله دارم
وعده ی وصل به تأخیر مینداز خدا راتاب کو صبرکجا من چو تو کی حوصله دارم
پاس پیمان وفای تو مرا بند زبان شدورنه از دست جفای تو هزاران گله دارم
بی رخت روز مرا تیره تر از طره ی خود بینگرچه شب ز آتش دل مصطبه پر مشعله دارم
از میانت که نشد هیچ کس آگه به حقیقتبا تو باریک تر از موی بسی مسئله دارم
از کجا گوش کنم موعظه پیر خرد رامنکه چون عشق جوان بخت یکی عاقله دارم
تا چه حاصل بود آخر سفر عشق بتان رامنکه زادم همه خوف است و رجا راحله دارم
بوکز آن یار سفر کرده رسد پیک و پیامیچشم حسرت گه و بی گه به ره قافله دارم
خامه ی خویش به زرگیرم از این چامه صفاییبوسه ای گر ز دو لعل شکرینش صله دارم