شمارهٔ ۲۷۲
به دست اگر چه متاعی به جز گناه ندارمولی چه چاره که غیر از درت پناه ندارم
هم از تو پیش تو نالم خلاف مردم عالمکجا روم که جز این در گریزگاه ندارم
کم نداد پناهی تو ره به خویشتنم دهکه آشکار و نهان غیر سوی تو راه ندارم
بهای وصل تو بسیار و من بضاعتم اندکبه خورد عشق دریغا که دستگاه ندارم
از این نوای دمادم و زین سرشک پیاپیبه دیده اشک نماند و به سینه آه ندارم
بریز خون من امشب کجا مجال تظلممرا که روز قضا جز یکی گواه ندارم
به یمن عشق تو عمری است ای گدای تو شاهانکه هیچ بیم و امید از گدا و شاه ندارم
گرم ز فرط کرم روسفید خواهی و فارغبه حشر واهمه از نامه ی سیاه ندارم
به تاج زر نتوان سر ز راه برد صفاییمرا که بر سر کویشبه سر کلاه ندارم