گنج

شمارهٔ ۲۷۱

۱۱ بیت
به گردون رشته تا زان دو زلف پر شکن دارمچرا بر وش یک مومنت از مشک ختن دارم
دل از چاه زنخدانت برآید کی معاذ اللهز پیچان طره ات با آنکه صد مشکین رسن دارم
نباشد چشم درماندم ز جایی درد عشقت راکجا مرهم پذیر افتد چنین زخمی که من دارم
چو دل تا در بغل نارم به یک پیراهنت با خودچو گل هر روز چاک از داغ رویت پیرهن دارم
تو آنجا در وثاقت کام بخشایی رقیبان رامن اینجا در فراقت سر به زانوی محن دارم
به بوی پیرهن مشتاق و محتاجم بشیری کوکه درکوی غمت هر گام صد بیت الحزن دارم
به سروقت دلم در لب رهی بنما که من با ویحکایت های خونین از درون خویشتن دارم
به بالینم شبی تا روز بنشین و آتشم بنشانکه با لعلت نهانی بی زبان چندین سخن دارم
حدیث حسنت از مردم نهان ماند مگر چندیبه بزم خویش و بیگانه از آن پاس دهن دارم
غریب آسا هنوز از نو سر بیگانگی داریبه من با آنکه عمری شد که در کویت وطن دارم
صفایی سال و ماه و هفته چون باید جدایی راتواند زیست او یک روز بی رویت نپندارم