شمارهٔ ۲۶۱
به عهد بتان اعتباری ندیدمچو دوران گردون قراری ندیدم
از آن چشم خونریز چون زلف سرکشبه جز دلبری شعاری ندیدم
به ملک دل از شورش خیل عشقتدر اقلیم تقوی حصاری ندیدم
به دریای عشق تو چندان که کشتیسبک راندم آخر کناری ندیدم
غمم خورد یک عمر و نسرود با کسز دل خوب تر غمگساری ندیدم
به قدر وفای من افزودم اندهخود از عشق به، حق گزاری ندیدم
به خون غلتم ای کاش بر خاک راهشکه زین به در آن کوی کاری ندیدم
به خاک محبت گذشتم سراپاتهی از شهیدان مزاری ندیدم
به دوران حسنت دگر چون صفاییبه پیمان خود پاسداری ندیدم