گنج

شمارهٔ ۲۵۴

۱۰ بیت
دلم از قید آن مشکین حمایلاگر خواهی رها بازش فرو هل
چو جان را دید با سامان تر از دلغمت در جان از دل ساخت منزل
وطن غربت شد از عشقت چو برمنسفرکردم که غم واماند از دل
سفرکردن چه حاصل زانکه آمدغمت همراه دل منزل به منزل
ره کوی تو بر من چشم تر بستبخشکان کشتیم افتاده درگل
درین بحرم چنان زورق فرو رفتکه هرگز تخته ای ناید به ساحل
چو صیادش تویی خود میرد از شوقنیفتد کار صیدت با سلاسل
به دستان برد در پا عقل و هوشمبه خود مشغول و از خود ساخت غافل
چو شهری شاد باشند از غم مادلا ز اظهار ناکامی چه حاصل
صفایی مقبل جاوید گردیکه نامد عشق راکس چون تو قابل