شمارهٔ ۲۴۹
به ترک مست تو دستی رها کنم دل خویشنهم به گردن صیاد خون بسمل خویش
چنان به شوق طپیدم به زیر خنجر عشقکه دیده باز نکردم به روی قاتل خویش
اثر نداشت یکی از هزار ناله ی منندانم از دل او، یا بنالم از دل خویش
ز بس به کین تمایل نگار مهر نهادمرا بسی عجب آید که هست مایل خویش
فغان از این دل مفتون که تا به خاک فنانریخت خون من آسان نیافت مشکل خویش
شب است و راه به واماندگان قافله گمبرون کند مگر آن مه سری ز محمل خویش
مقابل مه ی ما مهر مشعلی نه فزونهزار مشعله افروزد ار مقابل خویش
زمام ناقه اگر در کف است لیلی رادهد به محضر مجنون قرار منزل خویش
مرا سری است صفایی که بسپرم روزیسری به پایش و شرم آیدم ز حاصل خویش