گنج

شمارهٔ ۲۴۸

۱۱ بیت
به پایان رفت در بزمت مرا دوشکه از حور و قصورم شد فراموش
کشیدم باده از مینای آن لعلکه دارد عقل را مخمور و مدهوش
به گرمی دم و گیرایی چشمربودی هوشم از سر تابم از توش
می از چشمت خورم وز غمزگان زخمعجب نیشی مرا دادی پس از نوش
اگر آب جمالت تاب جان نیستچرا چون مر...آورده در هوش
چه کام از سرو بن جویی که ناکامبه یک موقف بود موقوف و خاموش
بجو سروی لغزرانی نظر دزدبجو ماهی قصب پوشی قدح نوش
دلارامی سخندان مالک چشمگلندامی غزل خوان صاحب گوش
که در چشمش بود از جور دل دیدکه در گوشش بود از جنس جان هوش
به فرط کاوش از خویشم بری ساختز بدخواهم چه منت هاست بر دوش
صفایی را به سهو ار ناوری یادبه عمد از خاطرش ناور فراموش